نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:...
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو خود پدر منی.
وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.
اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.
هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.
اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.
یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.
پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.
هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.
تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.
برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.
اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.
هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.
شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.
هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.
او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.
اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.
اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.
مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.
نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.
بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.
هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.
شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.
کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.
"برگرفته از وبلاگ مریم پائیزی"
" تیموتی لیری "
"فلورانس کندی "
زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!
"گلوریا استاینم "
شما همیشه می توانید برای سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگیر کنید . فقط کافی است یادش بیاورید که آن روز سالگرد ازدواج شماست!!!
" ال شلاک "
طبقه بندی مردها از نظر مادر من : مرد خوب برایت هر کاری انجام می دهد، مرد بد هر بلایی که بتواند به سرت می آورد.
"مارگارت ات وود "
مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند. روانشناسان در تعریف این بیماری میگویند: ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد!
" دیو باری "
مردها از صفت " جوان " برای زنهای زیر 18 سال و مردهای زیر 80 سال استفاده میکنند!!!
"نانسی لین دزموند "
اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
"بالتیمور بیکن "
تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقی مانده میشوند!
" نویسنده ی ناشناس "
او مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود.
ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود!!!
" شلی وینترز "
شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زنهای کودن ازدواج کرده اند، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد!
" اریکا جانگ "
مردها دارای قوه ی بینایی هستند ولی زنها از بینش برخوردارند.
" ویکتور هوگو "
" سرنا گری "
هیچ وقت سوار ماشین مردهای ناشناس نشوید و فراموش نکنید که همه ی مردها برای شما ناشناس هستند.
" رابین مورگان "
سهراب سپهری:مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم، بی آن که خدایی داشته باشم!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر , ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه,
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم.
... ادامه مطلب
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه، خنده ی ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
"فروغ فرخ زاد"
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح میدهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار میکند که کمی قبله سمت راست
من جمعه میروم لب دریا، کنار آب
آنجا نماز جمعه، زلال است، بیریاست
کاج همیشه سبز، که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچههاست
آقا شما حقیرترید از سوال من
این درس، نان خشک سر سفره شماست
من ساکتم، دبیر به من صفر میدهد
شاگرد تنبلی، که هواسش پی ِ خداست!
برگرفته از نشریه ادبی عروض "علیرضا دهقانیان"
زن عشق می کارد و کینه درو می کند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...او مادر میشود و همه جا می پرسند: نام پدر؟ .....
عشق من "دکتر علی شریعتی"
تو نیستی که ببینی،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست.
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست.
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است.
هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها، به آن ترنم شیرین،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
تو را به نام صدا می کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار باغچه، زیر درخت ها،
لب حوض،
درون آینه ی پاک آب می نگرند!
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست،
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من.
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد،
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من.
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید،
به روی لوح سپهر،تو را چنان که دلم خواسته ست، ساخته ام.
چه نیمه شب ها، وقتی که ابر بازیگر،
هزار چهره، به هر لحظه می کند تصویر،
به چشم همزدنی،
میان آن همه صورت تو را شناخته ام.
به خواب می ماند،
تنها به خواب می ماند،
چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند.
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار،
به مهربانی یک دوست با تو می گویم.
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار،
جواب می شنوم.
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو، به روی هر چه درین خانه است، غبار سربی اندوه بال گسترده ست.
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست!
(فریدون مشیری)
میخواهم بنویسم. میخواهم بنویسم از آنچه در درون شعلهورم میجوشد، از آنچه انگیزههای درونم را میکُشد، از آنچه مرا زنده زنده میکشد. نمیدانم نگاه هراسناک کدام روح، سرآغاز تباهی روحم شد. نمیدانم دعای کدام قلب سیاه مرا اینچنین سیاه کرد. نمیدانم چه شد که بیهوده شدم. بیهوده و تباه. و مرگ هر روز صبح مرا میکشد. و من هر شب دوباره میمیرم. آفتاب از من میترسد. و گلها هنگام رؤیتم جیغ میکشند. من نبود بود خود شدهام. سرابی که از آن به انسان یاد میشود. نیستم و هستم. و این انتهای درد است. انتهای وحشت. من نابودی جوهر بودنم. ناامید نیستم. امید را گم کردهام. خود منم که خورشید امید را در چاه یوسف وانهادهام. چاه را گم کردهام و امید را. نگاه را به خاطر ندارم. صدف، درون قلبم کفک زده است. و ماه درون مشتم خاموش. در این نهایت پستی، کلمات هم از مغزم ربوده شدهاند. خاطرهها از من میگریزند. درد تمامم کرده است. نیستم و بودنم از مرگ بدتر است. شب درون رگهایم لانه کرده. صدای منتظر کفتارها مرا به خود وانمیگذارد. چه دردها که نمیکشم و دم بر نمیآورم. دم از درونم سوخته است. خدا را گم کردهام. نسیان پرستش گرفتهام. دیوها در رختخوابم دست در گردنم آویخته مرا میبوسند. چه دردها که میکشم و دم بر نمیآورم. سراپا سیاهیم. بهشت را به یاد ندارم. پای در دامان لجن نهادهام. سراپا سیاهیم. بودنم از نوازش مرگ است و نفسهایم بوی کثافت میدهند. دیوها یک لحظه رهایم نمیکنند. میدانم که اینگونه بودنم جایز نیست. من اینگونه نبودم. خدا را گم کردهام. ماه را فراموش کردهام. صداها همه میخندند. شیطان قهقهه میزند. دیوها میرقصند. ومن خدا را نمیبینم. شبنم از من رو گرفته است. نسیم سینهام را میخراشد. گل از من تنفر دارد. من خدا را گم کردهام. آه، من در سیاهی دنیا، خدا را گم کردهام. خدا همهی من بود. همهی بودنم. من خدا را گم کردهام. من بودن ندارم. ماه ندارم. گل ندارم. من پر از شبم. پر از سراب. تنها و جا مانده از قافلهای دور در سیاهی مردابی عمیق. با گرگها و لاشخورها برسر یک سفره مینشینم. من او را به نسیان سپردهام. میخواهم و ناتوانم از به یاد آوریش. یاریم نمیکند گویا. او هم از من رو گرفته است. نیستم و هستم و بودنم از نبودنم بیهودهتر است.
2009/05/15
22:37 جمعه
وقتی آدم عاشق میشه، اولین قدم اینه که به معشوقش اعتماد کنه. گاهی حتی ایمان بیاره. خلاصه قبولش داشته باشه. و من عاشقت شدم. چرا دروغ بگم تو به تاریخی که من میدونم از بدو اومدنم روی زمین حدود 24 ساله که با منی(البته می دونم که قبل از این هم بودم و تو هم که همیشه بودی)، داشتم میگفتم، چرا دروغ حداقل جلوی تو که نمیشه دروغ گفت. به قول معروف: جلوی قاضی و معلق بازی! آره، من مدت زیادی نیست که عاشقت شدم حدودا دو ساله. وای، وای، وای از اون روزی که تازه بعد از دو دهه زندگی زیر سایه ی تو تازه فهمیدم که هستی. یعنی میدونستم ها! اما درست و حسابی ایمان نداشتم بهت. خب خودت که می دونی چه عالمی داره عشق. آخه این چند ماهه کجاو عالم قبلش کجا. به نظر من اصلا عالم قبلش حساب نیست. نه که تو حساب کتابهاش بگم ها، نه، منظورم از نظر فهمیدن توست. آخه تو رو فقط وقتی عاشقت میشیم می فهمیم. البته خودت که می دونی روی ما، آدما خیلی زیاده! اینقدر پر رو شدیم که واسه خودمون دستورات شرعی درست کردیم و آداب خدمت شما رسیدن و چند درجه خم شدن و موقع سجده دقیقا کدام مناطق از پیشانی را روی مهر مالیدن و از این قبیل ، که اصلا ربطی به آداب عاشقی نداره.
آخ، تند رفتم باز. شرمنده منظورم این نبود که ربطی نداره. اینو از این جهت گفتم که آخه اینجوری که آدم انگار فقط داره یکسری آداب نظامی رو جلوی مافوقش اجرا میکنه، نکته به نکته بدون یه ذره عشق به این مافوق عاشقش. آخه خودت که میدونی تو این مدت گاه گداری منم مراسم نظامی رو بر پا می کردم و شرمنده که مجبورم یادآوری کنم (البته واسه خودم می گم ها!) اما خب اونوقت وسط مراسم همش هزار جور فکر و خیال توی سرم مانور می گذاشتند و تازه اگر خمیازه نمی کشیدم و توی دلم تعدادرکعتها رو نمی شمردم و خدا خدا نمی کردم که اوه پس کی تموم میشه! آخ، وای از اون روزای نظامی گری. بدون عشق، انگار از روی اجبار بگن کسی رو دوست داشته باش. یا حتی نه. فقط بگن احترام بگذار. تو الان در مقابل مافوقت هستی!
خلاصه، خدا رو شکر (منظورم خودتی) اون روزای سیاه تموم شد. هر چند که متاسفانه تقریبا نصف عمرم بود. اما حداقل مطمئنم که ضرب المثل: (ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست.) واسه ی این رویکرد عاشقانه ی من هر چند دیر صدق می کنه.
حالا چند ماهی که واقعا فهمیدم چرا می گم الله اکبر یا چرا تا زانو خم می شم و وردمی گم و بعد به خاک میافتم (البته این چند ماهه با خلوص و عشق و صداقت تمام) حالا برام رنگ همه چی عوض شده. دیگه زور نیست برام پرستش تو. دیگه ریاکارانه نیست نماز روزم. دیگه از سر ناچاری و اجبار و چاپلوسی نیست وقتی می گم: الله اکبر. دیگه من ع__________اشقتم فقط همین.
همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!...
(سهراب سپهری)
دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
هرگز لبخند را ترک نکن‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
(گابریل گارسیا مارکز)